دختر یخی


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن … 
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد …
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگی ها و نبودن هایت می شد …
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو می رساندم… بدون تو عاشقی برایم عذاب است
می دانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم…
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم…

می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود
می دانم که نمی دانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت …

 


چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1390
مترسک

بر سر مزرعه ی سبز فلک
 

باغبانی به مترسک می گفت :
 

 دل تو چوبین است…
 

و ندانست که زخم زبان
 

دل چوب هم می شکند… 

 


دوشنبه 5 دی ماه سال 1390
pic


یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389
من میگم

 

من می‌گم بهم نگاه کن
 

تو می‌گی که جون فدا کن
 


 

من می‌گم چشمات قشنگه
 

تو می‌گی دنیا دو رنگه
 

 


 من می‌گم دلم اسیره
 

تو می‌گی که خیلی دیره

  

من می‌گم چشمات‌و واکن
 

تو می‌گی من‌و رها کن
 


 

من می‌گم قلبم‌و نشکن
 

تو می‌گی من می‌شکنم من؟
 


 

من می‌گم دلم رو بردی
 

تو می‌گی به من سپردی؟
 


 

من می‌گم دلم شکسته است
 

تو می‌گی خوب می‌شه خسته است
 


 

من می‌گم بمون همیشه
 

تو می‌گی ببین نمی‌شه
 


 

من میگم تنهام می‌ذاری؟
 

تو می‌گی طاقت نداری؟
  


 

من می‌گم تنهایی سخته
 

تو می‌گی این دست بخته
 
  

من می‌گم خدا به همرات
 

تو می‌گی چه تلخه حرفات
 
  

من می‌گم که تا قیامت
 

برو زیبا به سلامت


پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389

شیطان
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب
می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و
بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌
جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها
تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها
ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی
گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی
صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط
گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و
نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من
جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته
تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات
می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان
بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و
گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم
به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم
شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک
بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق
ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که
آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش
کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت
دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان
اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام
شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،
صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به
شکرانه قلبی که پیدا شده بود



   1      2    >>